پرنده ای اگر باشم ...

 
حالا که می بینم پی در پی فرو می روند تصاویر
سوراخ ها را جستجو می کنم
نوشته شده در سه‌شنبه ٧ اسفند ،۱۳۸٦ساعت ٧:٤٤ ‎ب.ظ توسط آذر محمدی نظرات () |

صفحه ی الکترونیکی

زندگی من است

 

...
نوشته شده در سه‌شنبه ٧ اسفند ،۱۳۸٦ساعت ٧:۳٦ ‎ب.ظ توسط آذر محمدی نظرات () |

آرزو کن ...

ارزو کن پرنده نباشی  ...

نوشته شده در یکشنبه ٢٤ دی ،۱۳۸٥ساعت ٥:۱۳ ‎ب.ظ توسط آذر محمدی نظرات () |

این روزها دلتنگ یک لحظه از خودم هستم ... که خالی شوم ... که رها شوم و ... امشب دلتنگ ماه هستم . همان ماهی که بارها از آسمان می چیدم و باز همان جا می ایستاد و می خندید ... چقدر ساده بودی ...

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٩ دی ،۱۳۸٥ساعت ٦:٢۳ ‎ب.ظ توسط آذر محمدی نظرات () |

... برنامه های کودک ...

... یادتون به خیر ...

http://www.he71.com/index.php?mpfn=longbtext&btextid=48

نوشته شده در شنبه ٢٩ مهر ،۱۳۸٥ساعت ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ توسط آذر محمدی نظرات () |

نوشته شده در چهارشنبه ٢٦ مهر ،۱۳۸٥ساعت ٤:٢٧ ‎ب.ظ توسط آذر محمدی نظرات () |

 

 

خسته ام

منتظر بارون

راه درازی در پیش دارم

خسته ام

منتظر بارون

راه تمومی نداره

خسته ...

بارون ...

راه ...

نوشته شده در چهارشنبه ٢٢ شهریور ،۱۳۸٥ساعت ٩:٢٢ ‎ب.ظ توسط آذر محمدی نظرات () |

 

شادی پس از پیروزی ( ! ) ...

تو خاطره هام بدون اینکه جستجو کنم تصاویر روزهای جنگ پی در پی وارد می شند و ... صدای آژیر و تو تاریکی مطلق بدون چشم از پله ها سر خوردن تا به زیر زمین پناه آوردن ، آوارگی و شیشه های شکسته و ... روزهای زیبای برفی تو کوه های دور افتاده ، پلاستیکی پر از آدامس و شکلات که سوغاتی شهر جنگ زده بود ... شهری که امورش در وحشت و هجوم ادامه داشت ، زندگی غریب و سرشار ... و خون هایی که من تو عکس ها دیدم ... من کجا بودم ؟ میون روزها و شب های سفید و با پای پیاده کوچ کردن تا جای امن . و وقتی که تموم شد : سوار بر ماشین از پنجره شهر ساکت و گرم و خاکی رو می دیدم . اون وقتا چند سالم بود ؟ ۳ - ۴ ...  . برنامه ی کودک : آهنگ شروع و برنامه ی عروسکی هادی و هدا و ... الان ... چند سال می گذره . هنوز ساختار جامعه پایدار نیست . هنوز داریم روی تلی از خاکستر از بین رفتن ها قدم می زنیم و من قراره معلم بشم . معلمی که تو بچگی اش خشونت دید . خشونتی که از همه جا هجوم می آورد روی خانه ای از آجر و دیوار سفید . من خودم چی هستم ؟ آیا زندگی کردن رو یاد گرفتم که یاد بدم ... می ترسم ، از اینکه کودکانی که ۹ ماه در شکم من ( تو مدرسه و کلاس درس و ... ) می تونم درست حرف بزنم ؟ درست رفتار کنم ؟ می تونم معلم باشم ؟

 
نوشته شده در پنجشنبه ٢٦ امرداد ،۱۳۸٥ساعت ٩:٠۳ ‎ب.ظ توسط آذر محمدی نظرات () |

 دقیقا ۷۷ سال دیگه مونده ...

نوشته شده در شنبه ٢٤ تیر ،۱۳۸٥ساعت ۸:٢۳ ‎ق.ظ توسط آذر محمدی نظرات () |

چرا هیشکی از غیبتت گله نکرد ، ندید ، نشنید ...

نوشته شده در پنجشنبه ٢۸ اردیبهشت ،۱۳۸٥ساعت ۸:٤۱ ‎ب.ظ توسط آذر محمدی نظرات () |


Design By : Night Skin