پرنده ای اگر باشم ...
صفحه ی الکترونیکی زندگی من است آرزو کن ... ارزو کن پرنده نباشی ... این روزها دلتنگ یک لحظه از خودم هستم ... که خالی شوم ... که رها شوم و ... امشب دلتنگ ماه هستم . همان ماهی که بارها از آسمان می چیدم و باز همان جا می ایستاد و می خندید ... چقدر ساده بودی ... ... برنامه های کودک ... ... یادتون به خیر ... منتظر بارون راه درازی در پیش دارم خسته ام منتظر بارون راه تمومی نداره خسته ... بارون ... راه ... شادی پس از پیروزی ( ! ) ... تو خاطره هام بدون اینکه جستجو کنم تصاویر روزهای جنگ پی در پی وارد می شند و ... صدای آژیر و تو تاریکی مطلق بدون چشم از پله ها سر خوردن تا به زیر زمین پناه آوردن ، آوارگی و شیشه های شکسته و ... روزهای زیبای برفی تو کوه های دور افتاده ، پلاستیکی پر از آدامس و شکلات که سوغاتی شهر جنگ زده بود ... شهری که امورش در وحشت و هجوم ادامه داشت ، زندگی غریب و سرشار ... و خون هایی که من تو عکس ها دیدم ... من کجا بودم ؟ میون روزها و شب های سفید و با پای پیاده کوچ کردن تا جای امن . و وقتی که تموم شد : سوار بر ماشین از پنجره شهر ساکت و گرم و خاکی رو می دیدم . اون وقتا چند سالم بود ؟ ۳ - ۴ ... . برنامه ی کودک : آهنگ شروع و برنامه ی عروسکی هادی و هدا و ... الان ... چند سال می گذره . هنوز ساختار جامعه پایدار نیست . هنوز داریم روی تلی از خاکستر از بین رفتن ها قدم می زنیم و من قراره معلم بشم . معلمی که تو بچگی اش خشونت دید . خشونتی که از همه جا هجوم می آورد روی خانه ای از آجر و دیوار سفید . من خودم چی هستم ؟ آیا زندگی کردن رو یاد گرفتم که یاد بدم ... می ترسم ، از اینکه کودکانی که ۹ ماه در شکم من ( تو مدرسه و کلاس درس و ... ) می تونم درست حرف بزنم ؟ درست رفتار کنم ؟ می تونم معلم باشم ؟



چرا هیشکی از غیبتت گله نکرد ، ندید ، نشنید ...
| Design By : Night Skin |



